راه مترجم شدن از دانشگاه میگذرد؟
بسياري از داوطلباني که در کنکور رشته مترجمي شرکت ميکنند، به اميد و انگيزه ترجمه کتاباند. همه در خيالشان بعد از چهار سال خود را مترجم معروفي ميبينند که کتابشان پرفروش شده و جايزه بهترين ترجمه را بهدست آوردهاند. برآورده نشدن اين آرزو را با سعيد سبزيان، مترجم ادبيات داستاني و تئوريهاي ترجمه و مسعود هاشمي، مدرس ترجمه در دانشگاه آزاد در ميان گذاشتهايم.
خبرگزاري کتاب ايران (ايبنا) – زماني كه وارد دانشگاه ميشوند تا دو ترم اول که خبري از واحدهاي ترجمه نيست؛ سعي تقويت هرچه بیشتر مهارتهاي زباني دانشجويان در زبان مقصد است. در ترمهاي بعد در ابتدا با تئوريها آشنا ميشوند و بعد هر نوع ترجمه فقط در 2 تا 4 واحد خلاصه ميشود؛ ترجمه ادبي، سياسي، مطبوعاتي، شفاهي، مکاتبات و اسناد. در نهايت هم، "ترجمه انفرادي" را که به نوعي پاياننامه اين دوره محسوب ميشود، يا دانشجويان، خودشان به سختي انجام ميدهند و يا زحمتش را به گردن دارالترجمه مياندازند.
از اين سيل عظيمي که وارد اين رشته ميشوند، معدود افرادي هستند که بعد از فارغالتحصيلي ترجمه را در پيش ميگيرند. آنهم نه ترجمه کتاب. مکاتبات بازرگاني و ترجمههاي دانشجويي تنها کارهايي است که يک فارغالتحصيل، سريع ميتواند از آن نان درآورد. همين نان و آب است که او را از کتاب و ادامه تحصيل باز ميدارد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 23:49  توسط سرور حق پویان
|
I asked god to take away my habit
God said no it is not for me to take away,but for you to give it up
از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد.
خدافرمود:خودت باید آن ها را رها کنی.
I asked god to make my handicapped child whole
God said no, body is only temporary
از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد.فرمود: لازم نیست،
روحش سالم است،جسم هم که موقت است.
I asked god to give me happiness
God said: no, i give you blessings
happiness is up to you
گفتم مرا خوشبخت کن.فرمود:نعمت از من،خوشبخت شدن از تو.
I asked god to make my spirit grow
God said no, You must grow on your own but i will prune you to make you fruitful
از او خواستم روحم را رشد دهد.فرمود: نه تو خودت باید رشد کنی. من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی.
I asked god for all things that i might enjoy life
God said no, I will give you life, so that you may
enjoy all things
ازخداخواستم کاری کندکه اززندگی لذت کامل ببرم.فرمود:برای این کارمن به توزندگی داده ام
I asked god to help me love others
as much as he loves me
God said: Ahah, finally you have the ide
از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست داردمن هم دیگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: آها بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 23:11  توسط سرور حق پویان
|
You have to live moment to moment, you
Have to live each moment as if it is the
Last moment. So don’t waste it in
Quarreling, in nagging or in fighting.
Perhaps you will not find the next
Moment even for an apology.
از لحظه به لحظه زندگی کردن گريزي نيست
بايد هر لحظه را چنان زندگی كني كه گوي واپسين لحظه است
پس وقت را در جدل،گلايه و نزاع تلف نكن
شايد لحظه بعد حتي براي پوزش طلبي در دست تو نباشد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 23:8  توسط سرور حق پویان
|
دگرباره تو را در ساحت مقدس عشق از کف می دهم و به خدای خود که تنها نگهبان تو برای حضورت در این ساحت است، پناه می برم. اطمینان دارم نگهبان خوبی برگزیده ام. گهگداری چشمانم می سوزد و طاقت اشکهای بیشتر را ندارد. چه کنم. توانم بسیار کم است. مبارزه عشق اگر سالها به طول انجامد، اگر پیچ و خم فراوان دارد، اگر قدرت برابری با ناملایمات می خواهد، باید بود و تحمل کرد. باید کشید و صبور بود و مبارزه کرد. یاد خدا را نگهبان دل افسار گسیخته ام می کنم و هم، از او می خواهم تو را پاس بدارد و اگر ناملایمات دست آزار بر تو بلند کرد، توانایی ات را افزون کند. حتی اگر یادت رفت پنجره اتاق آجر مشکی ات را باز کنی، سری به جزوه های نوشته شده تابستانهای گذشته بزن. شاید واژه امیدی نگاشته شده باشد. من آه دلم را بدست نسیم پاییزی داده ام. دانه به دانه آجرهای مشکی اتاقت، تجسم آن آه اند.
I lose you again in circle of love and take refuge from my God, the only sentry to keep you in this circle. I'm sure I've taken a good sentry. Some times I feel pain in my eyes and can't beer any more tears. What should I do? If the challenging of love lasts years, if it has problems, if it needs power to encounter hardships, I've got to tolerate and stay. Should encounter and have patience and go on the challenge. I use power of love as the protector for my uncontrollable heart and also, I want him to protect you and increase your power for the hardships come to you. If you forget even to open the window of your black bricks room, go to that notes written last summer. Maybe a word of hope was written. I gave my heart's sigh to fall breeze. Each black bricks of your room are incarnation of that sigh, one by one.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 23:6  توسط سرور حق پویان
|
I swear by the quiet silence of your paper house, I know your dreams are as beautiful as my fancies believable. You've got the mystic believe of love from my silence. I've got the final point of belief from your silence. Maybe it's not possible to feel that the words we say about the paper world we've made are hearable. But we can start to paint the gray branches of the paper trees green. I know painting, you know painting too. So why don't you start? When I was a child, I didn't have any water color. I used to go to little garden near stream and cut all the color flowers and paint. If we search the paper garden near paper house for a short time, there have to be flowers to paint our believes the red color of love.
به سکوت آرام خانه کاغذی ات قسم که می دانم رویاهای تو به زیبایی خیالات من باورکردنی است. تو از سکوت من به باور عرفانی عشق رسیده ای. من از سکوت تو به نقطه نهایی ایمان رسیده ام. شاید نتوان درک کرد که گفته های ما از آن دنیای کاغذی که ساخته ایم، شنیدنی است. ولی می شود دست به کار شد و رنگ سبز به شاخه های خاکستری درختهای کاغذی کشید. من که نقاشی کردن می دانم. تو هم که نقاشی کردن می دانی. پس چرا دست به کار نمی شوی؟ وقتی بچه بودم، برایم آبرنگ نمی خریدند. می رفتم سراغ باغچه کنار رودخانه هر چه گلهای رنگی بود می چیدم و نقاشی می کردم. اگر کمی در باغ کاغذی کنار خانه کاغذی مان جستجو کنیم حتماً گلهای کاغذی دارد که رنگ قرمز عشق به باورهایمان بکشیم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 23:5  توسط سرور حق پویان
|
+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 23:35  توسط سرور حق پویان
|
زبان انگلیسی
دیباچه: آیا میتوان درها را به روی خود بست و به همه ملتها پشت کرد و از پیشرفت و سازندگی سخن گفت؟آیا میتوان بدون شناخت زبان انگلیسی که زبان بینالمللی است، از تمدن و فرهنگ اقوام و همچنین پیشرفتهای علمی و فرهنگی و تحولات ادبی و هنری جهانیان آگاهی یافت؟و آیا میتوان ارزش مطالعه آثار ادیبان بزرگی چون شکسپیر، مولیر، دیکنز، پروست و صدها فیلسوف و اندیشمند جهان را انکار کرد؟اینجاست که باید بر اهمیت رشتههای زبانهای خارجه و بخصوص رشته زبان انگلیسی مهر تأیید زد.رشته زبان انگلیسی در مقطع کارشناسی دارای دو گرایش زبان وادبیات انگلیسی و مترجمی زبان انگلیسی است.
گرایش زبان و ادبیات انگلیسی:
در گرایش زبان و ادبیات انگلیسی طی سه ترم، دروس پایه که شامل خواندن، نگارش و مکالمه است، آموزش داده میشود تا دانشجو با مسائل اساسی زبان آشنا گشته و آماده مطالعه دروس تخصصی خود شامل ادبیات انگلیسی، ترجمه، زبانشناسی و روش تدریس ، آزمونسازی و نقد ادبی گردد.
درسهای این رشته در طول تحصیل :
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 16:52  توسط سرور حق پویان
|
در رابطه با نحوه استفاده از موسیقی برای افزایش مهارت در تکلم و مهارت گوش دادن (Listening) من رو بر اون داشت تا استراتژی های مناسبی رو که یک فرد می تونه هنگام گوش دادن به موزیک استفاده کنه تا مهارتاش بالا بره رو معرفی بکنم:
اول اینکه همیشه توجه داشته باشید هر آهنگی مناسب نیست، از ابعاد مختلفی می شه به قضیه نگاه کرد، حالا چه موسیقی هایی که از نظر اخلاقی و چه از نظر محتوایی دارای ارزش خاصی نیستند رو توصیه نمی کنم. چون شاید در کنار کمی افزایش مهارت های شما آسیب های روحی رو هم وارد کنه، لذا در انتخاب نوع آهنگ خیلی دقت کنید. لازم به توضیح هست که چنانچه به سبک مورد علاقه خودتون گوش بدید طبیعتا تاثیرش بیشتر خواهد بود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 16:46  توسط سرور حق پویان
|
Plot Summary
"All the Years of Her Life" is set in a drugstore in an unnamed city that may well be New York. The story begins one evening in late summer when Alfred Higgins, who works in the drugstore, is putting on his coat, ready to go home. The owner of the drugstore, Sam Carr, says he wants to have a word with Alfred before he leaves.
Alfred knows something is wrong because of the tone of voice in which his employer speaks. His heart begins to beat fast. Mr. Carr asks him to remove some items from his pocket, including lipstick and toothpaste.
Red-faced, Alfred tries to protest. Then he grows frightened and does not know what to say. He removes the items from his pocket. Mr. Carr asks him how long he has been stealing from the store, and Alfred says he has never done it before. But Mr. Carr knows Alfred is lying. Alfred is always getting into trouble at work, and he cannot hold a job.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:23  توسط سرور حق پویان
|
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:56  توسط سرور حق پویان
|